و این نخستین ِ ناگزیر..



به هر حال روزی هم میرسد که خیاط در کوزه می افتد دیگر

همیشه ناظر بودم. ناظر عاشقیت های اطرافیان. و البته اصولا گمان می بردم که خود نیز طعم این پدیده را چشیده ام.

بی نصیب هم نبودم آنچنان...اما آنگون که باید و شاید، به تجربه ننشسته بودمش.

عشق را می گویم

همیشه دستی داشتم ، از دور بر آتش

و البته

همیشه ترس بود از ان آواری که بر سر دیگران می ریخت. که مبادا روزی بر من هم برود آنچه بر آنان رفت و از پا انداختشان و دلشان را اتش زد و داغی نهاد و ... حسرتی ابدی را پیشکش کرد.

اما

"افتاد

آن سان که برگ از درخت"

انگار ناگزیر هر سرنوشتی است این بلای ناگهان

این رندانه ترین بلای عالم، که شیرین میآید ...

اما کامت را تا ابد تلخ میکند

***

من چه زود کارما پس میدهم

به سال و ماه نرسیده من کارما پس دادم

زندگی گوشم را گرفته و دارد میپیچاند

"ای کشته که را کشتی؟"

***

حسرت

حسرت

حسرت

***


مصیبت عشقت را سیاه میپوشم
که از آن من نخواهی بود.
داستان من نیز
تکرار داستانهای عاشقانه تاریخ شد،
با آن همه پایان تلخ.
داستان من نیز به اشک نشست.
و من نمیدانم این روزگار
چرا از تکرار خسته نمیشود؟
چرا
از تکرار

خسته

نمیشود؟؟؟


مریم


[+/-] Read More...



من امیدوار هستم.. به آغاز فصل سبز
هر چند که آن روز،

آن شنبه سیاه...

در کوچه باد می آمد

[+/-] Read More...

این روزهای پر آشوب و نامعلوم



نمیدونم این شعر مال کیه، اما تو روزناه پاره هام، در اسباب کشی این روزها، که همه شهر شلوغ است و خانه ما نیز، پیداش کردم.(دو سال در خانه ای بودم، که روح سپیدی داشت. در این خانه تجربیات متفاوتی را از تمام عمر، به تجره نشستم.و شهر زیر پایم بود و آسمان نیز پیش چشم.

این خانه را دوست داشتم. بسیار زیاد. سختی و خوشی بسیار در آن تجربه کردم. اما در کل خانه پر برکتی بود. خدا برای صاحب خانه اش خیر بیاورد و برای ساکنان بعدی اش و ما نیز هر جا که باشیم.

و حالا شعر...



حسنک کجایی؟

گاوها ماغ میکشند

گوسفندان نگرانند

بارانی در راه است که چشمهای مادرت را خشک خواهد کرد

مشکل است بوسهل

بی کباب بره سر کند

وقتی با تمتم وجود فهمیده

تنوع چیز خوبی است.

روی دار هم

حسنک!

نگران گله ات بودی؟

[+/-] Read More...

ما حتی پلک هم بر هم نگذاشتیم



امروز روز 24 خرداد سال 1388 هست. از 2 روز پیش یعنی روز 22 خرداد میخواستم بنویسم. اما به دلیل اختلال در اینترنت و 360 و یاهو پروفایل که بلاگ فعال من تو اونها بود، هی نشد! منم دیدم باید این روزها رو اینجا ثبت کنم.

2 هفته اخیر، روزهای متفاوتی برای خیلی از ما بودند. انتخاباتی که از چند ماه پیش، هیچ امیدی به شرکت مردم در ان نبود، جور دیگری رقم خورد. آنقدر شور انتخاباتی در مردم نبود، که من وقتی در میان اعضای فامیل در یک مهمانی گفتم چه کسی رای میدهد، همه به من پریدند!که عمرا ما رای دهیم. و من ناراحت ،که تحریم برای چه؟ مگر دوره ا.ن (احمدی نژاد) را تحریم کردیم، راه به جایی بردیم غیر از ترکستان؟؟

اما نمیدانم چه شد ،کار اینگلیس بود ، یا مذاکرات تلویزیونی یا مردم غیر قابل پیش بینی، یا اگاهی عمومی و 90 سیاسی و ..، هر چه که بود، شوری عظیم در هفته اخر مردم را فرا گرفت. موجی سبز و سفید!

زنجیره انسانی سبزی ساختیم از تجریش تا راه آهن. راهپیمایی کردیم از انقلاب تا ازادی. وکسی هم به ما حتی نگفت بالای چشمانت ابروست.

مناظره تلویزیونی کاندیداها را دیدیم، و دروغ های بزرگی را که ا.ن میگفت با حیرت شنیدیم و در دل به او خندیدیم، که روزهای اخرت را میگذرانی! در دل نه! که حتی بلند خندیدیم و حماقتهایش را بسخره گرفتیم و از انها جوک ساختیم. جوکهایی که تنها تکرار حرفهای او بود. که برای خنداندن ما کافی بودند: "بگم؟ بگم؟" دودو تا، ده تا!

بعد اما دیدیم که حتی تحریمی ها هم امدند. با دوستان قدیم قرار گذاشتیم که در این روند تغیر، به پیشواز جشن برویم و بعد از مدتها هم را به این بهانه ، یک جا ببینیم. همین هم شد. و چه قدر شاد بودیم و خرسند از اینکه رای دادیم.

بعد رفتیم به خانه هامان تا صبح روز بعد ،جشن پیروزیمان را سبز برگزار کنیم.

اما ...

ما حتی پلک هم بر هم نگذاشتیم، پس در کدامین ساعت شوم، این کلاه بزرگ شامورتی بر سرمان رفت؟؟؟

شب انتخابات به نیمه نرسیده بود که در اینترنت، اخبار ضد و نقیض پیروزی ا.ن پر میشد.

رفتیم جلوی بی بی سی فارسی. گوشمان را سپردیم به اعلام ارائ وزارت کشور...

هیچ چیز عوض نمیشد. در این دنیای مجازی، و در خانه هامان، به هم دلداری میدادیم که اینها مال شهرستان است. اندکی صبر. اما سحر نزدیک بود و ما بیدار و نتیجه هیچ تغییری نکرده بود.

نیمه شب به خود اجازه میدادیم که به یکدیگر زنگ بزنیم،خرق عادتی در اداب مالوف، تا بهت مان را به شراکت بگذاریم. که تحمل این این غم شاید کمی اسان شود. صبح شد اما و شمارش آرا به رو آخر میگذاشت و گویی گشایشی در پیش نبود!!
شمارشی که ساعات اول ، سرعت میلیون در دقیقه داشت، اما ناگهان کند شد. و بعد به گونه ای آشکار متوقف! بس که همگان شوک شده بودند! اما در این ساعات هم که پر از خستگی و اشفتگی و نا امیدی بودیم ، اتفاقی نیفتاد و نهایتا عصر هنگام، پیروزی احمدی نژاد را با وقاحت اعلام کردند!!!

همه شوکه شده بودیم. برایمان عجیب بود. مگر میشد باور کرد؟ ما که سبز بودیم و ان همه سبز کنارمان دیده بودیم؟ آن همه چه شدند؟

از آن بد تر این که، دوستان سفید(حامیان کروبی) در کنارممان زیاد داشتیم، که آبی(حامیان رضایی) هیچ نداشتیم! اما کروبی نصف رضایی رای اورده بود. جالب بود! خیلی عجیب. ان هم زیر میلیون. 300 هزار!!! اخر نامردها نکرده بودند آمارهایی معقول تر بسازند. گویی دوست داشتند رو بازی کنند، با این وقاحت.

به مادر گفتم، اینها میخواهند کاری کنند که ما هم به خود شک کنیم. یا کاری که، ما خود را و گروههای اطرافمان را، حتی جزئی از نمونه اماری این جامعه هم محسوب نکنیم. که رضایی چی! یکی هم ندیدیم دور و برمان، اما امارش بیشتر از کروبی شد!!!!!

واقعا مانده بودم که بازی بود! شوخی بود! چه بود!!

همان شب دو جوش گنده عصبی دیگر هم بر گونه هایم نقش بست!

عصر را برای کاری به بیرون رفتم. علی رغم میل باطنی. شهر بوی مرگ میداد. سکوت بود. و این نه حس من، که بهت را در چشم همگان میتوانستی دید.

ظهر انروز مجبور شدم به ضرورتی از خانه خارج شوم. دختری را دیدم در ظاهری نا مطبوع. با آرایشی غلیظ و غریب. دیدم در دستش پرچم ایران است که نشان ازنماد انتخاباتی احمدی نژاد داشت. تمام صورتم نا خود اگاه در هم رفت و اخم کردم. پیر از کینه بودم. تا مرا دید، لبخند صورتش رفت و فحش بی ناموسی بلندی نثارم کرد. انجا بود که به خود گفتم وااااااای بر ما که چه بر سرمان رفت...


و اشک ریختم. تقریبا همه مان انروز به گمانم اشک ریختیم.

همه جا صحبت از کودتا بود. و برنامه ای از پیش تعیین شده برای خوار ساختن ملت.

بعد شب نشده، شنیدم که همه جا شلوغ است! میدان ونک. تجریش... . مردم خشمگین به خیابانها ریخته بودند و حق شان را، رایشان را مطالبه میکردند.

همه پیگیر بودیم. تا تلفنها قطع شد!!

روز بعد هم خبرها میرسید.. همه جا شلوغ است. همه اعتراض داشتند...

شنبه از بهت، نتوانستم به جمعیت بپیوندم. یک شنبه اما عصر به خیابانها زدیم و بسیاری قسمتها را رفتیم. همه جا گارد ویژه بود و من ناراحت که پس مردم کجا هستند.

به سمت خانه که امدم، دیدم در محلمان، که بی بخار میخواندمشان، غوغایی به پا بود. چنانکه نیروهایشان را ریختند و حتی به سمت مایی که به خانه همسایگان پناه برده بودیم هم یورش اوردند.

همان یک شنبه شب، یعنی دیشب، گفتند که قرار است امروز راهپیمایی کنیم. از انقلاب تا ازادی.

و همین هم شد. بی مجوز. با هزاران ترس و تهدید. اما با دوستان. این روزها با دوستان بیش از هر زمانی ارتباط میگیریم. روزهای در عین تلخی، خاطره انگیزی است...

اما همه رفتیم. جمعیتی شدیم. جمعیتی! باورش برای خودم هم سخت بود! و البته شادی اور.

همه لذت بردیم از این حضور.لذتی بس ژرف.

هر چند که این روزها خونها ریخته شده. کوی دانشگاه را به هم ریخته اند. توهین کرده اند. کتک زده اند. ادم کشته اند، اما ...هنوز مردم حضور دارند. و امید.. آنچه میخواستند از ما بگیرند،آنچه میخواستند با دروغهایشان، در ما بکشند، اندکی جان گرفته.

نمیدانم فردا چه میشود. فردا ها چه خواهد شد.

اما من فقط امیددارم. امیدی سبز

مریم خانوم گل معرف حضور

[+/-] Read More...

زحمت فراوان


-میگم : تو هم همه اش تو نت پلاسی ها! بد تر از من!
-میگه: نه آخه من کارم اینه! تو چرا اینجایی؟
-میگم: من بی کاری ام اینه

[+/-] Read More...

تغییر، پیشرفت یا چیزی تو همین مایه ها


برگشته میگه خوب شدی...
میخندم و تو دلم می گم وا!!!!!عمه ات خوب شده! خوب بودم!
پی نبشته:قبلا بر نمیخورد ، حالا به هم بر میخوره! خلم به خدا!

[+/-] Read More...



خاتمی رسما با دادن بیانیه، اعلام عدم حضور کرد! من خیلی ناراحتم! خیلیییییییییی! واقعا اعصاب ندارم! این میر حسین چی فکر کرد! به قول میلاد، تو سالهای قبل که همه خودشون و کشتن که بیاد، آقا نقاشیش رو میکشید! حالا بعد این همه ناز، بعد از اینکه خاتمی اعلام کاندیداتوری کرد، اومده بگه چند منه؟ قصدش چی بود؟ سنگ رو یخ کردن خاتمی؟ یا یه حرکت اجق وجق؟ دیدید تو این مهمونی ها! یا توی جمع های دوستانه! مثلا یکی رقص خاصی بلده یا هنر خاصی داره! همه هی بهش میگن، تو رو خدا بخون، یا اینکه تو رو خدا برقص. طرف هی ناز میکنه، ناز میکنه! بعد ملت که بی خیالش میشن، تو یه وقت بی وقت، میزنه زیر آواز! یا پا میشه وسط قر میده! و همون آدمی که کلی آدم خریدار قر و فرش بودن، به خاطر زمان نشناسیش، تر میزنه به حال و روز خودش و بقیه! حال گیری! دیگه کسی حوصله اش رو نداره!
به نظر من کار موسوی هم، عینا همین بود! درسته که خاتمی تو این بیانیه آخرش ، ازش حمایت کرده، درسته که شاید بعد بررسی هام ،اگه تو اصلاح طلب ها، بهتر از این مهره ای رو نشد، حتی خودم هم بهش رای بدم( تو رای دادنمون به طور کلی که شکی نیست!) اما با این اوصاف، اصلا با کارش حال نکردم! با بیانیه ای که داده آدم به خدا فکر میکنه، این آدم عین اصحاب کهف تو غاری ، چیزی بوده! حرفهاش اصلا به روز نبود! با همون ادبیات انقلابی حرف زده! ادبیاتی که حتی اصول گراهای تیر هم، اون رو تغییر دادن! از ارزشهایی حرف زده که قشری که انتظار میره حامیش باشن، مدتهاست که از شنیدنش کهیر میزنن( و این یعنی ضد تبلیغ) !یا اینکه اومده از انرژی هسته ای حرف زده! جوکی که همه میدونیم مخصوص احمدی نژاد و برو بکسش هست! باز به قول میلاد، تو این بیانیه، جهت و سوی این ادم معلوم نیست! که باز نشون دهنده زیر خاکی بودن افکار این آدم هست! کسی که هنوز مال دوره ایه که توش گروه و حزب ضد ارزش بود! تو یه جاش خودش رو به اصول گرا ها می چسبونه یه جا طرف ارزشهای اصلاح طلب ها رو میگیره! حتی اگه خواسته با به کار بردن کلمه اصول گرا معنای خاص خودش رو به ذهن متبادر کنه، باز هم باید بگم که این هم از ناشی گری این آدمه!( فعلا نمیخوام فکر کنم که اینا همه اش یه بازیه! چون اعصاب این رو ندارم)
میدونید چیه؟ مسئله این جاست من از رفتار این ادم که به نظرم خیلی رندانه و غیر اخلاقی بوده تا حدی حرصم میگیره! برگشته میگه داشتم اوضاع موجود رو بررسی می کردم! آخه برادر من! بررسیت تواین یه هفته بعد اعلام حضور خاتمی کامل شد؟ قبلش چی کار میکردی؟مگه بررسی هم مثل درس خودن شب امتحانه؟
بگذریم که کلی هم حرص خوردم که هنوز نیومده بر داشته میگه عکس منو اینور اونور نزنید! عزیزم تو بیا! بعد!
واقعا که خاتمی با رفتنش باز هم نشون داد که خیلی اآقاس!( نمی خوام بت بسازم اما دمش گرم)
آقای میر حسین امید واریم که تا ته خط بمونید اقلا و هفته اخر دوباره یادتون نیفته که بررسی کنید اوضاع رو و ببینید که نیاید بهتره یا مثلا انصراف بدید
با همه این اوصاف، همه باید به انتخابات خوشبین باشم و به هر کی غیر از اون معلوم الهویت داغووون، رای بدیم.
مریم خانوم گل که اعصاب نداره

[+/-] Read More...