مردانی که معترض می شوند.


الان خبری رو خوندم مبنی بر اینکه پدری کنیایی به خاطر ختنه دخترش، خود کشی کرده...
در عین حالی که این خبر خیلی دردناک بود، اما خیلی هم امیدوار کننده بود.اینکه در جامعه ای سراسر امّی و با ساختاری به شدت مرد سالار، مردی اینگونه حساس پیدا شود که نه تنها مخالف چنین رفتارهایی است، که حتی واکنشی فعال هم نسبت به آن نشان میدهد، اتفاق بسیار میمونی است که مسلما می تواند در آن جامعه، فتح باب اتفاقات بسیار بهتری هم باشد.
این داستان، مرا به یاد فیلم معروف عروس آتش انداخت، که در آن، حتی "فرحان" هم به عنوان یک مرد، آن هم از نوع شجاع و اسم و رسم دارش، حتی اگر میخواست هم نمیتوانست به مخالفت با ساختار مردسالارانه آن اجتماع بپا خیزد.
اما چه میشود که در جامعه ای احتمالا مشابه و حتی مردسالارانه تر از جامعه ایران، مردی به چنین واکنشی دست میزند؟
واکنشی که شباهت بسیاری به خودسوزی های دختران کردستان و لرستان دارد؟؟؟
اینکه مردی به اعتراض برخیزد، اعتراضی چنین دردناک، اعتراضی از نوع خود زنی، حکایت از عمق ستم حاکم بر جامعه، به علت چنین ساختار نابرابرانه ایست.
اینکه مردی که خود، نافع همین ساختار است، به جایی می رسد که خود را قربانی میبیند، اشکارا عمق فاجعه ای را که در آن بسر میبریم نشان می دهد.
واقعا امیدوارم، روز به روز ، به تعداد مردانی که درک درستی از وضعیت تحت ظلم زنان پیدا میکنند، افزوده شود.
هر چند بیش و پیش از آن امیدوارم، زنانی که همگی دارای تجربه های کما بیش مشترکی هستند، به شجاعتی دست یازند، که اجازه تکرار چنین ستمهایی را بر دخترانشان و دیگر زنان جامعه ندهند. نه اینکه خود عاملی بر تکرار چنین رفتارهای غیر انسانی ای باشند.

[+/-] Read More...

یه بار دیگه تولدم مبارک شد!


خوب امروز روز تولدم بود.
27 ساله شدم. بزرگتر شدم و این حس مبهمی داشت.این که دارم به 30 نزدیک میشم همیشه برام نا خوشایند بوده! اما الان کلا مدتیه که به اعتباری بودن سن و سال فکر میکنم. واسه همین هم گفتم برام مبهمه.چون دیگه بهش زیاد فکر نمینم که بخواد برام خیلی هم نا خوشایند باشه!
امروز کلی از دوستان خوب و عزیز و قدیمی بهم تبریک گفتن. دوستان... واقعا خوشحالم کردن و سرپرایز.
امروز با خودم فکر می کردم که باید هدفی رو از امسال تا سال دیگه برای خودم معلوم کنم.. اماچیز خاصی به ذهنم نیومد .. آروم بودم :) و فقط ایمان دارم که آنچه که باید، از خوبیها ، به دنیای من می آید.
ضمنا اگه اشتباه نکنم بچز اولین سال زندگیم، امسالا اولین سالی هم بود که خواهری در تولدم نبود.
و در نهایت اینکه دلم میخواد آرزویی رو که واسه همه تو تولدهاشوند دارم رو واسه خودم داشته باشم:
مریم خانوم گل معرف حضور... تولدت مبارک. ایشالا هر چی که لازمه از خدا عمر با عزت بگیری و سلامت و شاد کنار همه عزیزانت و کسانی که دوسشون داری و دوست دارن، زندگی کنی.
سربلند باشی.
پی نبشته: اصلن هم خود شیفتگی نیست
2: این بلاگ رو از پینگیلیش به فارسیش کردم.

[+/-] Read More...

یه کم مونده به تولد واقعیم!!



اتاقم پر از گله... کف زمین پذیرایی پر از کاغذ های رنگی

و دلم پر از خاطره های یک روز قشنگ. امروز تولدم نبود28 آذر تولدمه. اما برای جمع شدن دوستان یه مهمونی گرفتم. امروز روز خوبی بود. روزی که وقتی تو حموم بودم، "رانا" دوست اردنی ام از اونجا زنگ زد تا بهم بگه هپی برثدی!!! و من چه حالی کردم. این سری تصمیم گرفته بودم دوستان قدیمی و هم مدرسه ای ها و آنهایی که کمتر فرصت دیدارشون پیش میاد رو ببینم.

همین شد که بر و بکس رو گفتم بیان. کسانی که حتی از طریق دوستان دیگه ام دعوت شده بودن. دوستانی که نزدیک به 8و9 سال میشد که بعضی هاشون رو ندیده بودم. اما همه اونهایی که دعوت شده بودن لطف کردن و اومدن. و یک عشقی بهم دادن که نگووو.

دیدنشون خیلی زنده ام کرد. و خوشحال که فضایی برای دیدار دوباره تازه شد. معلم ادبیات دبیرستانمون هم لطف کرد و اومد. و کلا همه چیز اونطور که می خواستم برگذار شد.

فقط یه مسئله اساسی بود.. به قول مامان مریم این چه وضعشه این همه دوست داری تو؟!:)) البته این مسئله به نظرم یه نعمته و واقعا خدا رو شکر. اما در واقع مسئله رسیدگی به این دوستان هست. این که هر کدوم از این دوستان یه دوره ای جزء صمیمی ها بودند و بعد به خاطر بازی دوران ، روابط فرق کرد. اما خیلی جاها همون عمق باقی موند. گاهی وقتها که به مدیریت روابطم با دوستام فکر میکنم، ذهنم می پکه! واسه همین کر نمی کنم :))! اینطوری بهتره! خدا خودش کمک میکنه که این دوستی ها بمونه.

خلاصه که امروز خیلی دوست داشتم یه دل سیییر بشینم و با دوستام گپ و گفتی بزنم! اما نشد دیگه! باید هم کمک میکردم. هم میرقصیدم . هم با همه میگپیدم...

به هر حال امیدوارم که فتح بابی بشه برای ارتباط بیشتر دوستانم با هم دیگه.

بماند که در ذهنم ، مهمانی دیگری است با حضور دوستانی که ارتباطات بیشتر و نزدیکتری داریم D: P:

پی نبشته: راستی چه حسی دارید که در آستانه تولد 27 سالگیتون پستونک کادو بگیرید؟؟؟:))))

[+/-] Read More...

هویجوری


-لج باز شده ام این روزها و کمی تند.
-باز هم ابهام و سئوال.
صبر چیز خوبی است...
-راستی نکند باز هم گزیدگی از همان سوراخ؟؟
- دراین درگه، که گه گه، کَه که و که کَه شود ناگه...مشوغرّه به امروزت که از فردا نئی آگه
***
راستی چند روز پیش نوشته ای را پیدا کردم که سال پیش به گمانم نوشته بودم . شعرواره ای شاید. اینجا می آورمش:
تصویر ملایم موسیقی وجودت،
لحظاتم را آکنده.
و عشق، تعبیر حضور توست...
کوهها را بی تو بالا نخواهم رفت
و دریا را بی تو شنا نخواهم کرد.
پرواز بی تو بال و پری ندارد
و زمین بی تو گهواره نخواهد بود.
میدانی...
با تو دریاچه های ابر را در آغوش خواهیم فشرد
و خورشید را با لبخندی گذر می کنیم.
***
پی نبشته1: الان که این شعر رو اینجا نوشتم، داشتم فکر میکردم که ذهنیت الانم تا حدی با آنچه اینجا اومده ،فرق میکنه. الان فکر میکنم با خودم، به تنهایی هم، می توانم اینطور باشم و حال کنم و از دنیا لذت ببرم.. از کوهها بالا برم، تن به آب بزنم، پرواز کنم و ...
هر چند میدونم که عشق، اگر بیاید، باز هم همین تمنا ها را با خود می آورد. بس که اگر عشق، عشق باشد، انچنان در برت می گیرد که تمام لذت ها را با او میخواهی.
پی نبشته 2: آدم خوبه جوگیر نباشه! حالا یه بار راجع به عشق خوندیم و با دوستان گپ زدیم ها!!!

[+/-] Read More...

در دو سوی تشک ایستاده اند...


دیشب، کافه داروگ بودیم. این شعر رو از کتابی که اونجا بود برداشتم... خیلی به نظرم زیبا اومد. مخصوصا 3 خط آخر

در دو سوی تشک ایستاده اند
مثل دو قهرمان آرام اند

به هم نزدیک میشوند
مثل دو دوست دست می دهند

به هم نگاه می کنند
مثل دریا و ماه،
عمیق
به هم نگاه می کنند.

آنگاه
کشتی آغاز می شود

خم می شوند
دست در بازوی هم

کمرگاه و
ران ها

نا آرام
در هم می پیچند

وحشی و حمله ور
و سرانجام
*
آنکس به خاک می افتد
که زودتر میگوید
دوستت دارم.


شاعر: شهاب مقربین- کتاب : این دفتر را باد ورق خواهد زد.

[+/-] Read More...

روز...


امروز روز...
.
.
.
بماند...
در دلم.

[+/-] Read More...

گفته هایی از ماهاتما گاندی


ایمیلی رو با عنوان "گفته هاي ماهاتما گاندي " دریافت کردم. خیلی به نظر جالب اومد. پس اینجا میگذارم:

من می ‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته ‌خو یا شیطان صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم

من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم

چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می خواهى، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش:

منى که من از خود ساخته ام، آمال من است

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان ها کیفیت زندگى را تعیین می کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى

و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى.

می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم

می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان هاست

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كنی و من هم، قضاوت و صدور حکم بر عهده ی نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان ها را از پشت نقاب هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.

[+/-] Read More...